اعتراض

درد ضربدر درد

اعتراض

درد ضربدر درد

اعتراض

این‌ صفحه‌ی پر از خش درد مشترکیست که مالکیت خصوصی ندارد، تازه به دوران رسیده‌‌ای که پدر و مادرش را در اعدام‌های دسته‌جمعی وبلاگ‌ها از دست داده است، این جا خبری از صنعت چاپ و رسالت چاپیدن نیست، این جا فالوئر، شیعه و حواریون نداریم، این جا با شراب کهنه و آب تشنه به آفرینش خدایان اعتراض داریم.

آخرین مطالب

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

هیچ یک از آن فراوان الکترون‌هایی که از تن تو عبور کردند نمی‌دانستند جسم آدمی فیوز ندارد که با پریدنش تعویض گردد، آن‌ها چه می‌دانستند که روح انسان مثل بوی عطر می‌ماند که اگر پرید برای همیشه پریده است. دیدی که چگونه نول با آن همه پوچ، لوس و نُنُر بودنش درست مثل این آقازاده‌ها برای رسیدن به فاز و فَوز عظیم از روی تن بدون مقاومت تو رد شد؟ آن گاه که با بستن مدار، چشمان تو برای همیشه بسته می‌شود، دیگر چه فرقی می‌کند نام آن نول، اِرت یا زمین باشد؟ می‌بینی در این شهر هِرت اگر کسی نباشد که تو را بابت رفتن به ورزشگاه بگیرد، آخرالامر برق تو را می‌گیرد. نگران نباش حتما دهه‌ی فجر از برق‌رسانی به تمام ایران، به داربست‌های ورزشگاه آزادی تهران خواهند گفت. کاش پدرت به حراست ورزشگاه اطلاع‌رسانی نکرده بود، برای اثبات بی‌خیالی آدم‌های این سرزمین بیش از این مدرک جمع نکرده بود. در این کوره‌های آدم‌سوزی به هر که می‌گویی لااقل شما در این شعاع کار درست را انجام بده و هیزم نریز، مزه می‌ریزد و  از عاقبت درستکاری‌ و ثواب و کباب می‌گوید. اینگار همه داریم برمی‌گردیم به درون پیله‌های خویش، تا دوباره از نو، کِرم شویم. حق داریم به نام کوچه‌ها گیر دهیم، ما داریم با چرخیدن به دور شمع بیت‌المال راه شهدا و پروانه‌صفتان را ادامه می‌دهیم و درست در لحظه‌ی رفتن به قربانگاه، فرزندان مردم مثل فرزندان خودمان، اصلا خودِ اسماعیلمان می‌شوند. آری برمی‌گردیم مثل آن لاک‌پشتی که می‌گفتند همه‌ی خرگوش‌ها را شکست خواهد داد اما فکر برگشتن را نکرده بود. داریم برمی‌گردیم مثل بادمجان داخل ماهی‌تابه، دیگر دانه‌ای نیست برای جوانه‌ زدن، دو رویی تمام شد، سوختیم مثل روی اسیدی دختر همسایه. داریم برمی‌گردیم مثل آن بت‌پرستان قوم ابراهیم از جشن و سور، بهت زده از شکست باورهایمان. داریم برمی‌گردیم مثل موسی بن عمران بعد از چهل سال، چهل شب راز و نیاز و ایمان، تقسیم کار در حکومت مردم، رازهای حکومت و نیازهای مردم، کارخانه‌ی آدم‌سازی از جنس حیوان، قیمت گوشت گوساله‌ی سامری خدا تومن، گوساله‌پرست شدیم دیگر از دم. آن گل‌هایی که بر سر لوله‌های تفنگ می‌گذاشتیم پَر پَر شدند، داریم با اولین پرواز بر‌می‌گردیم به جایی که وطنمان نبوده است، آقای ترامپ گور بابای هم ‌وطن، لوله‌ی تفنگت را کمی آن طرف‌تر بگیر من هم‌وطن شما شده‌ام. ایران را بزن به تلافی توی سر مردم زدن حکومت ایران. تیر خلاص را بزن، هنوز در میان جسد‌ها عده‌ای امید دارند، دارند دست و پا می‌زنند، همان‌ها را اول بزن. اصلا امسال اول مهر شما بیا و زنگ مدارس را بزن. شاه عربستان یک پهباد را نمی‌تواند بزند، تو بیا و با ما لاس بزن. کِرم‌ها مصدق را خورده‌اند، از چه چیز می‌ترسی؟ بیا و نفت ما را به نام خودت بزن. دیدید؟ نگفتم همه‌ی ما از چله‌نشینی دست خدا بر سرمان، گوساله‌پرست شدیم. عماد جان تو به مکتب نرفتی و خط ننوشتی اما آیا می‌شود هم‌نسلان تو تنها غمزه‌‌ آزادی، استقلال و عدالت را نبینند و این سه گانه را به آغوش بکشند؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۴۱
i protester

هیچ فکر نمی‌کردید حجاب برتری که تا دیروز به اجبار بر سر زنان این سرزمین به هنگام آموزش، گزینش، زیارت و بازجویی می‌نشانید روزی به اختیار بر سر متهم پرونده‌ی فساد مالی نشانده شود، این کعبه‌ی وسط دادگاه را شما بت‌شکنان پنجاه و هفت ساخته‌اید، حالا بعد از آن همه زور گفتن چرا زورتان آمده است؟ راستی اگر خانم شبنم نعمت‌زاده پیش از این هم چادری بود چگونه در اردوگاه مبارزه با ریاکاری چادر می‌زدید؟ شاید او را هم مانند طبقه‌ی روحانیت خلع لباس می‌کردید؟ آن زنی که به اختیار چادر سر می‌کند، آن آخوندی که از راه دین ارتزاق نمی‌کند، آن آقازاده‌ای که روی پا خودش می‌ایستد و در پیاده‌روی هجده تیر شرکت می‌کند و تا کربلای کهریزک می‌رود، همه را شما با ظلم مضاعف زیر نگاه سنگین جامعه از چشم حقوق‌بشر هم انداخته‌اید، حالا از وهن یک تکه پارچه سخن می‌گویید؟ نگاه مردسالار شما به ریش ظریف و نجفی این قدرها نمی‌خندد، نوحه هم که می‌خوانید این زن را آقازاده صدا می‌کنید، حال از کدام تضییع حقوق زنان سخن می‌گویید؟ خانم نعمت‌زاده، شما را حتی سلطان دارو هم صدا نمی‌زنند. آخر زن که باشی نهایتش سلطان بانو می‌شوی. دادگاه شما نوش دارو بعد از مرگ سهراب هم نیست، آخر شما را گرفته‌اند و باز دارو نیست. اما راستی خوش به حالتان که یک پسر بیست و پنج ساله برایتان وثیقه‌ی بیست میلیاردی گذاشته‌‌ است، شبی که دختر آبی بازداشت شد تمام پسرهای بیست و پنج ساله‌ی ایران فوت کرده بودند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۴۱
i protester

روا‌ن‌شناس، نکیر، روان‌پزشک، منکر، هر دو می‌خواهند از تو اعتراف بگیرند که زنده بودن به هر قیمتی بهتر از سرزنده بودن به هر قیمتیست. کمیت عمری که به بی‌خیالی سر شود مهم‌تر از کیفیت عمریست که با فکر و خیال به سر برسد. اگر زندگی با عقل هم‌چون خیار تلخی باشد که تو به منتها الیه آن رسیده‌ باشی، ایشان می‌خواهند آن را برایت شیرین کنند. تو نباید بعد از آن همه تلخی، شیرین عقل شوی. باید عقل تو از کار بیفتد، پیش از آن که دیوانه شوی و یک شهر و مملکت را به هم بریزی. آن‌ها تنها برای گرفتن وقت تو پول می‌گیرند با آن که منشی ایشان می‌گوید تو وقت گرفته‌ای. می‌گویند این همه آدم دارند زندگی‌شان را می‌کنند نه از پادگان و زندان فرار می‌کنند نه برای دانشگاه و ورزشگاه نامه‌ی فدایت شوم می‌نویسند. حق دارند ایشان سرباز ندیده‌اند که مافوقش در نبود دوربین‌ها دست توی شلوارش  برده باشد؟ برداشتن پول را نمی‌گویم، در نظام اتفاقا آن که خدمت می‌کند پول می‌گیرد. زندانی هم ندیده‌اند که در سرویس بهداشتی تا ابد خوابش برده باشد؟ یا با اعتصاب غذای تر، مرگ برایش لب تر کرده باشد، کاووس سید امامی و هدی صابر، این نام‌ها را که حتما نشنیده‌اند. لابد نخوانده‌اند کندن ستاره‌های یک سرباز وظیفه به جرم عمل به وظیفه‌ی انسانی‌اش یا ستاره‌دار کردن دانشجوی ترم آخری به جرم بیشتر کتاب خواندنش. فکر هم نکرده‌اند که چرا یک دین خاص و یک جنس خاص نباید به دانشگاه و ورزشگاه روند؟ دختران اصفهانی هم یادشان نیست که چرا خود را از روی پل به پایین پرتاب کردند؟ کسی نیست به آدم بگوید آب که همیشه آتش را خاموش می‌کرد پس چگونه #دختر_آبی آتش گرفت؟ می‌بینی ما دیوانه‌ها آن قدرها عقلمان نمی‌رسد که فرق آبی را با آبی بدانیم. پرونده‌ی پزشکی ما حتی اجازه‌ی مسافرکشی هم به ما نمی‌دهد. کسی که بلد نیست چگونه زندگی کند چگونه می‌تواند رانندگی کند؟ اما آن که برای راندن کشتی انقلاب نیاز به گواهینامه نداشت. آن که ‌گفت اگر اعدام اشتباه هم باشد اشکال ندارد در عوضش بهشت می‌روند. آن که عکس روی اسکناس‌ها را در ماه و هاله‌ی نور را شهریور ماه در سازمان ملل دید. آن که مردم را موسولینی ‌پنداشت و لازم ندید حرف‌هایشان را بشنود. آن که ران و ساق پوشیده را قبول نکرد و زنان را لَنگ زانوی برهنه‌ی مردان فوتبالیست دانست. آن که در ایام انتخابات از راه دادن زنان به کابینه‌اش و از زنان وزیر ‌گفت، اما دو روز بعد مشخص شد زنان حتی به ورزشگاه هم نمی‌توانند بروند و منظورش همسران وزرا بوده است. آن که دو سال بعد به مَثَل از لُپ لُپ در آمده‌ای، با از جلو برآمدگی، به زنان توصیه کرد حرف‌هایشان را در انتخابات بزنند. آن که در زندان کهریزک از ترس براندازی نرم اجسام سخت کاشته بود و ماه‌های زندانش کمتر از سال‌های زندان کارگران بود.  آن که ندید آتش‌سوزی مدرسه‌ی شین‌آباد و زاهدان را و به‌ جای آن در مجلس پرچم امریکا را آتش زد. آن که گفت برای دو سال عمر بیشتر یک بیمار هزینه‌ی سالانه یک میلیارد تومان به صرفه نیست. این آنان نه دارو مصرف می‌کنند نه عصبانی هستند نه خودشان را جلوی دادسرا، بالای برجک نگهبانی، جلوی درب وزارت علوم و پایین تخت آسایشگاه بیماران اعصاب و روان آتش می‌زنند. آری از دید ایشان خودسوزی، خودزنی، خودکشی بچه‌بازیست، گناهان کبیره‌ برای  طفل‌های صغیر نه برای ایشان که قدر زندگی در این مملکت را می‌دانند. نه برای ایشان که زندگی در این مملکت قدرشان را می‌داند. تلخ است که هر عابر پیاده‌ای گمان می‌کند نسبت به زندگی سحر خدایاری از خود او دلسوزتر بوده است، آخر او که تن سالمش را برای زندگی سالم داده است، زندگی دوست ‌تر از او داریم؟ کاش آن که می‌خواهد دست به یکی از این سه ‌گانه‌ها بزند لحظه‌ی آخر به فکرش خطور کند که چه بسا دیوانه‌های این مملکت برای ساختن جامعه‌ا‌ی سالم تنها یک دیوانه کم داشته باشند، تنهایشان نگذارد، پیدایشان کند، در به در، پشت هر دربی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۴۹
i protester

می‌گویند ورزشگاه ممنوع! گویا ما هم ممنوع کردن را از حکومت آموخته‌ایم. می‌شود ورزشگاه رفت اما پشت درب ورزشگاه ایستاد درست همان جایی که سحرها ایستادند و سوختند، بی آن که روغن ریخته و نرفتن‌ها را نذر امام‌زاده‌ی‌ آزادی کنیم. گیرم محاطش را خالی کردیم،‌ هیچ ظالمی از محیط خالی ورزشگاه نمی‌ترسد. منی که تا امروز ورزشگاه نرفته‌ام چگونه رویم می‌شود فردا در جنبش ورزشگاه ممنوع‌ها ممنون خودم باشم و بگویم من هم مسافر نرفتن؟ با هر دستگاه مختصات و ناظری چنین سکونی تعبیر به حرکت نمی‌شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۴۹
i protester

از آن روز که اسماعیل بخشی خبر از آتش‌سوزی چهار تا کارگر داد تا خودسوزی دختر استقلالی، صدا و سیما تنها آتش گرفتن سطل آشغال‌های سال هشتاد و هشت را نشان داده است. دختری که در هوای آزادی و رنگ آبی دویده بود اما به او گفته‌ بودند ذهن ما عقب‌مانده‌تر از آن است که تو این همه جلو بیایی‌. برو عقب، برو عقب، از پشت میله‌های ورزشگاه، از این خط مقدم و خط قرمزی که برایت ساخته‌ایم به همان اندازه‌ای که جلو آمده‌ای از جای نخستت عقب برو، برو پشت میله‌های بازداشتگاه. روبروی دادسرا یک آن گمان می‌کند آتش به بی‌گناهی‌اش شهادت خواهد داد. چه می‌دانست سیاوش پسر بوده، جنس برتر بوده است. آیا کسی می‌دانست چه قدر نی‌های وجود او از جدایی مرد و زن شکایت کرده‌اند و چون کسی صدایشان را نشنیده است، نیستان را به آتش کشیده است. و تنها از مچ به پایین پای او، قلب دوم او، سالم می‌ماند، آخر هر چه باشد او جنس دوم است. اصلا می‌بینی سر سفره‌ی طبقات پایین دست، مشتقات پایین‌دستی نفت همین گونه می‌رسد برای آتش گرفتن گونه‌ها، خاکستر شدن و به باد رفتن، شاید این جوری به آزادی برسند. و یا آن کارگری که از گرم کردن خانه و دل همسُفر‌ه‌هایش نا‌‌امید و روسیاه شده و خودش را یعنی یکی از زغال‌های کارخانه‌‌ی نیشکر‌ را سوزانده است، به راستی آن نی را چه به شهد و شکری کز زبان صاحب نیشکر می‌ریخت؟ اما مگر آتش روشن کردن این کارگر و آن دختر، به چشم راننده‌ی قطار انقلاب آمده بود؟ دهقان‌های فداکار روزگار ما دیر وقتی بود که از کتاب‌های درسی حذف شده بودند. حالا در چنین جامعه‌ای که حاکمان مردم را برادران دینی خویش می‌پندارند و بر دست ایشان آتش می‌زنند تا از بیت المال چیزی نخواهند اسماعیلی ظهور می‌کند که در هفت تپه، در سعی صفا و مروه به دنبال برداشتن سنگ از دهان کارگران هست تا کارخانه‌ی نیشکر کارخانه‌ی زغال‌سنگ نشود. حتما دیده‌اید دست بچه‌ای که از آتش نمی‌ترسد، آتش می‌زنند، این حکایت اسماعیل می‌شود و شوک برقی. اما این بار پلاسکو و سانچی نبود که بر مرگ لعنت بفرستند، اسماعیلی بود زیر تیغ که بر زندگی لعنت فرستاده بود، باید کاری می‌کردند که دیگر کسی به change  امید نداشته باشد، همه به دنبال دلار و exchange  باشند. قاضی چهار ده سال زندان برای او می‌بُرد اما اینگار که ساحرانِ دربار فرعون را به بریدن دست راست و پای چپ تهدید کرده باشد، با تهدید بیشتر، خود از ایمان اسماعیل بیشتر می‌ترسد، هر کاری که دلش بخواهد می‌تواند انجام دهد اما می‌بیند که بازنده است. یک شهر دیده‌اند که الهه‌ی عدالت چشم بند زده است. ققنوس‌ها قیام می‌کنند، تیغ نمی‌برد، دیگر هیچ تیغی نمی‌برد، امید اسماعیل زنده می‌ماند. قاضی‌القضات هم یاد انصاف می‌افتد اما دختر آبی از دنیا رفته است، نوش دارو بعد از مرگ سهراب، تمام تن اسفندیار مغموم و معصوم چشم می‌شود، زندگی لعنتی تمام می‌شود، اندکی صبر سحر که نه، مرگ سحر نزدیک می‌شود. درب آزادی را به رویش باز می‌کنند، درب آزادی از این دنیا را.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۴۸
i protester

اینگار دم در این دنیا یک نفر ایستاده است و به دنیا آمدنت را منوط به گریه کردن کرده است. گویا می‌خواهند صدای اعتراضت را تست کارخانه‌ای کنند. اما در فرهنگ تبلیغی این روزها آن دنیا را هم به بهای گریه کردن می‌دهند. با این تفاوت که این بار تقسیم کار کرده‌اند صدای اعتراض تو را نمی‌خواهند بشنوند، حسین به جای همه‌ی ما اعتراض کرده است، تو تنها گریه کن. گریه‌ی تنهایی نه، در جمع گریه کن، تا گریه کردن یک فرهنگ شود. بچه بودم به چشمانم ملتمسانه نگاه می‌کردم که آبروی مرا نزد امام حسین نبرند، تا آن جا پیش می‌رفتم که ممکن بود برای گریه نکردن گریه‌ام بگیرد. یک احساس تنهایی و گناه در میان فشار افکار عمومی و بلندگوی عقل کل. هر چه مداح با زیاد کردن پیاز داغ گناهان مردم، اشک‌های بیشتری از ایشان می‌گرفت من هنوز روی آن سوال گیر کرده بودم که مگر من چه گناهی مرتکب شده‌ام؟ کشیش‌های وجودم کلافه می‌شدند و اصرار داشتند لااقل یکی از لامپ‌های مراسم روشن شوند. و آن گاه که روضه‌خوان فریاد می‌زد الان وقت مزد گرفتن از اربابتون هست، احساس می‌کردم برای کار نکرده و عرق نریخته نباید انتظار مزد داشته باشم، آن هم از واژه‌ای به زشتی ارباب. بیشتر داد می‌زد هول می‌شدم و معدل بیستم را از امام حسین می‌خواستم. خدایم هم آن قدر حسود نبود که بگوید چرا از من نخواسته‌ای؟ من بیست می‌شدم و شرمنده که حتی ته دلم امام حسن را بیشتر از امام حسین دوست می‌دارم. آخر احساس می‌کردم آن که به او کمتر توجه می‌شود مظلوم‌تر است. داشت همه چیز خوب پیش می‌رفت که ناگهان داغ یک شکست تمام اعتقادات توی سرم را خشکاند. حَسَنَین و خدایی که یک زمانی برای استجابت دعاهایم به یکدیگر تعارف می‌زدند همگی جوابم کردند. حسین دیگر به چه درد من می‌خورد؟ کم‌کم دردهای آدم‌هایی را می‌دیدم که مصیبت‌ فروان دیده بودند و هیچ اسمی از ایشان در تاریخ نبود. حتی زینب ایشان نیز حق آزادی بیان نداشت. تشیع با سوگلی خود این همه پر پر شدن گل‌ها را ندیده بود. اما چرا من باید از حسین کینه به دل می‌گرفتم؟ کل یوم عاشورا کل ارض کربلا از زبان سپاه یزید گفته می‌شد و ایشان بودند که با حسین حسین گفتن سر از تن حسین جدا می‌کردند و چه مظلومیتی بیشتر از این که حسین را از چشم تمام زجر دیدگان و معترضان تاریخ بیندازند؟ حسین را باید از نو می‌شناختم، حسین من که تا دیروز بر تخت نشسته بود و از امثال من مالیات اشک می‌گرفت امروز به جای پیاده کربلا رفتن، در تمام اعتراضات کارگری، دانشجویی، معلمان، زنان و مستضعفان کنار مردمم بود. حسینی که در پاسخ به تظلم‌خواهی مردم کوفه حج خانه‌ی خدا را نیمه کاره رها کرده و با سر آمده بود. حسینی که سرنوشت یک ملت را به بیعت نکردن خویش با یزید گره نزده بود. حسینی که اصرار به بهشت بردن مردم بد عهد کوفه نداشت. حسینی که به وقت بستن راه برگشت امان نامه‌‌ای امضا نکرده بود. حسینی که شب عاشورا مقام آزادی و حق‌الناس را بالاتر از شهادت دانسته بود: هر که حقی بر گردنش هست و یا می‌خواهد برود، برود نه آبروی او می‌رود نه امید من از بین می‌رود. چشمان من بدون اشک به دیدن حسینی روشن شده بود که مرتدترین دیندار عصر خویش بود و آزادی و عدالت را با هم می‌خواست. حسینی که به تمام ستم‌دیدگان تاریخ امیدِ عمری بیشتر از عمر ستم را می‌داد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۴۶
i protester

ای کاش آدم‌هایی که بعد از این همه سال بیدار می‌شوند، با بازگشت به جامعه مثل اصحاب کهف آرزوی مرگ نکنند. این آخرین جمله‌ای بود که قلمم با آن کاغذ را بوسیده بود و گذاشته بود کنار. آخر از آن شب به بعد من به جای خانه در غسالخانه بودم. قرار بود فکرم را شست و شو دهند تا خودم با پای خویش از زندگی دست بشورم. جان لوله هفت تیر احساسم خیره به فشنگ هفتم مانده بود و خبر نداشت این دنیا تَه تَه‌اش شش حس دارد. این قدر همه چیز زود اتفاق افتاده بود که با این که من به بازداشتگاه رسیده بودم چایی‌ام هنوز به دمای تعادل با محیط خویش نرسیده بود. آن قدر رعب‌آور آمده بودند که پاهایم هم‌چون کفش‌هایم جا مانده بودند. توی راه پله‌ها همسایه‌ها برای تنگی نفسم اسپند دود کرده بودند. حتما کاری کرده است، پس چرا محمد طه یِ من را نمی‌برند؟ سیاست پدر و مادر ندارد اگر داشت درست تربیت می‌شد. بیا توی خونه در رو ببند، آخرش بی‌بی‌سی با خانواده‌اش مصاحبه می‌کنه. از خودشونه، شما چه قدر ساده هستید؟ دعوای طلبگی نگهبان ساختمان و راننده‌ی اسنپ هم من را آن قدرها حساب نمی‌کرد. محرم و نامحرم کردن برای تقسیم بر دو کردن جامعه بود نه برای ضرب و شتم یک مخالف ِجنس مخالف. آخر داستان، چشمان تیز و هیز ایشان نبود. تازه به چشمانم چشم‌بند زده بودند و قرار بود دنیا را جلوی چشمانم آورند‌ و چه شهر فرنگی بود این نخ تسبیح رافت اسلامی، زندان. صاحبان زمان، زمان را توی اتاق تاریک نگه داشته بودند و می‌خواستند به آخر‌الزمان ایمان آورم. باید یوزر و پسورد آن یهودی که بر سر پیامبر خاکروبه ریخته بود را می‌دادم، گویا به جای او به عیادت من آمده بودند. باید حدیثی از پیامبر می‌آوردم که به جای بوسیدن دست کارگر دست کارفرمای او را ببوسید، نشان به آن نشان که خدیجه کارفرمای ‌پیامبر بوده است. باید این چنین روایت می‌کردم که علی دست برادرش را به خاطر بدحجابی سوزانده بود، گویا تار موهایم بیت المال و مال بیت بوده است نباید با ایشان بیرون می‌رفتم. اقدام علیه امنیت ملی با یک قلم دوربین و یک قلمِ کوته‌بین وثیقه ‌بردار نبود اما بدشان نمی‌آمد واو وثیقه بیفتد، حالا املایش غلط هم می‌شد لاک غلط‌گیر توی جیب شلوارشان بود. حکم دادگاه از قبل آماده بود، به تعبیر عرفا در لوح محفوظ نوشته شده بود‌. منتها دیگر مثل قدیم تنها پرتاب یک تاس تعداد سال‌های زندان را مشخص نمی‌کرد، متناسب با تورم تاس خریده بودند. تا آن جا که جا داشت روی نمودار هم می‌بردند تا همه بالای دَه، قاضی القضات خشنود و ایشان با نمره‌ی قبولی رستگار شوند. برای مردمی که آخر تابستان مثل هندوانه‌ی روسفید با صاحب‌خانه‌ی خوبشان توی کوچه روسفید می‌شدند و در به در دنبال یک سرپناه بودند، چه فرقی می‌کرد ما بیست و چهار ساعت بیرون از خانه پشت میله‌های زندان باشیم یا بیست و چهار سال؟ در این بیست و چهار سال حتما خاک شدنِ آبروی مردمِ این روزهای کوچه و بازار، در جایی بدتر از خاوران فراموش می‌شد و حداقل سه رییس جمهور تنفیذ و از شعار‌های خویش تنقیح می‌شدند و لابد در پایان دور دوم خویش این خواجگان دربار می‌گفتند من تنها رییس جمهور مرد هستم نه رییس جمهور مردم. برخوردهای قوه‌ی قضاییه‌ی با دو سه تا دانه درشت هم ملاکی شده بود برای آن که مشت نمونه‌ی خروار و در مورد ما درست عمل شده است. آخر حکمِ مشتِ نمونه، شلاق را هم آورده بودند تا یادمان نرود در سرزمینی که همه کلاه خویش را سفت چسبیده‌اند کلاه نداشتن گواه بد مستیست، تازیانه‌اش را باید بخوریم. حالا که دارم توی سرویس بهداشتی زندان می‌نویسم صدای حسین حسین آن قدر بلند هست که صدای امام هفتم هم از زندان هارون شنیده نشود. حسینی که نماد اقدام علیه امنیت ملی حکومت شام بود و چه بسا در عصر ما به اتهام توهین به مقدسات و لج کردن با حج زودتر از این حرف‌ها دستگیر می‌شد. و من هنوز بعد از این همه درد پیش از آرزوی مرگ در پی اثبات زنده بودن خویشم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۲۷
i protester