اعتراض

درد ضربدر درد

اعتراض

درد ضربدر درد

اعتراض

این‌ صفحه‌ی پر از خش درد مشترکیست که مالکیت خصوصی ندارد، تازه به دوران رسیده‌‌ای که پدر و مادرش را در اعدام‌های دسته‌جمعی وبلاگ‌ها از دست داده است، این جا خبری از صنعت چاپ و رسالت چاپیدن نیست، این جا فالوئر، شیعه و حواریون نداریم، این جا با شراب کهنه و آب تشنه به آفرینش خدایان اعتراض داریم.

آخرین مطالب

۱۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

در قرآن می‌گوید کسی که یک نفر را بکشد گویا تمام مردم را کشته است، حالا در کشور ما قرار است تمام مردم کشته شوند تا آن یک نفر کشته نشود. چه کورکورانه از صلح حسنی با اوباما به عاشورای حسینی با ترامپ رسیده‌ایم. نه جانم شتر‌سواری دولا دولا نمی‌شود، آن که شب عاشورا گفت هر کس می‌خواهد برود، در سرزمین خویش نمی‌جنگید، زمین غصبی نماز ظهرِِ عاشورا خواندن ندارد. ما نمی‌رویم، ما داغ تابستان‌های داغ فروان دیده‌ایم. ما چوب‌های دو سر نجس، گله از داخل به خارج و از خارج به داخل نمی‌بریم، آتش بیار معرکه‌ی سینه‌ چاکان پیرهنِِ مشکی و کاخ ‌سفید پرستان نمی‌شویم. نه وطن ما دیگ جوشیده است نه سر ما سودای سروری بر سر سگان. ما این خاک را با تک تک آدم‌های رویش می‌خواهیم. آب‌های نیلگون خلیج فارس، صورتت را با سیلی سرخ نگه دار، باور کن می‌ارزد، به یک قطره خون از دماغ کسی نیامدن می‌ارزد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۳۹
i protester

شریعتی یک دین مرده را زنده کرد، دینی که آن قدر جان گرفت که توانست جان آدم‌ها را هم بگیره. شاید اگه زنده بود و پابوسی را در حکومت پابرهنگان و گشت ارشاد را دم در حسنیه‌ی ارشاد می‌دید برای رانده‌شدگان، برای مردم از نو سخن می‌راند. شاید اگر تبدیل آن همه انرژی به ماده و زندگی مادی حکومت دینی را می‌دید هزاران سیب بر سرش فرود می‌آمدند تا به دنبال قانون جاذبه‌ای باشد که انسان را زمین‌گیر نکند. شاید این بار می‌گفتند که او از شدت لیبرال بودن چپ کرده است. ناب‌ترین شریعتی را باید در گفتگوهای تنهایی‌اش شناخت، در همان دود شمعی که معلوم نبود کجا می‌رود؟ در همان سوتی که مغزش می‌کشید و به جای آب اضطراب می‌خورد. تشنه‌ی جان داشتنم، جانی که با مرگ نیز از من گرفته نشود، جانی که مرگ کسی را نخواهد، جانی که کارش جان گرفتن نشود. جانی که زیر شکنجه‌ی طبقات بالا طاقت بیاورد و آن گاه که ورق برگردد، بالا نرود که ایشان را پایین اندازد‌. جانی که سخت جان باشد اما عمر نوح را نخواهد. جانی که آزادی پسر نوح را برای همگان خواهد. جانی که بر سر دار هم‌ جاندار باشد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۳۹
i protester

از آن همه مشت‌های گره کرده برای ما تنها یک قلب باقی ماند که بعد از آن همه کتک خوردن هنوز دارد می‌زند و  انداختن طرحی نو که مچ انداختن با زندگی شد و شکافتن سقفِ فلک که شکافتن فرق سر شد، بدون حتی یک قطره خون که بر زمین بریزد، آخر ما اهل خون‌ریزی نبودیم، سرمان خون مرده شد و خونمان سرد. ده سال گذشت و هنوز آن قدر حالمان خوب نشده است که مننژیت بگیریم. والیبالمان برای خودش یک پا تختیِِ بعد از کودتا شده است. داریم می‌بریم اما اینگار شکستی بزرگ قطع نخاعیمان کرده‌ است، اینگار خود عصبانی‌مان طبقه‌ی زیرین فکرمان نشسته است، نمی‌توانیم بالا و پایین بپریم. ده سال گذشت و هنوز مثل همین بازی والیبال می‌خواهند وسط بازی‌هایشان ما را از کف سالن پاک کنند، چه می‌دانند مشت ما هنوز پر است و آخرین اعتراضمان با ما خواهد ایستاد؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۳۸
i protester

مَثَل آن دختر مَثَل آدم و حواییست که به دلیل رعایت نکردن قانونِ بدون دلیل عالم بالا، از بهشت پیاده‌شان کردند، بعد هم فرمان رسید که باید عذرخواهی کنند تا بتونند روی زمین زندگی کنند. رعیت باشی این مثل به گُوشَت نخورده است به گُوشت و پوست و استخوانت رسیده است، زن رعیت یا رعیت زن باشی نصف این مثل که نه، دو برابر آن به تو به ارث رسیده است. فقط یک جای این مثل می‌لنگد و آن این که برای ما سیب‌زمینی‌ها داخل اسنپ‌های زمینی، بهشت داخل جهنم هم نیست. راستی می‌دانی چرا برای رعیت دیدن تار مو حرام است؟ شاید چون یادش نیفتد زندگی‌‌اش به تار مویی بند است. لبخند بزند و تشکر کند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۳۷
i protester

آقای رامبد جوان در فقه می‌گویند خون نجس است و دیگر کاری ندارند خون جوانان وطن است یا خون زالو صفتان. لابد شما هم پیش خویش فکر کرده‌اید که در نخستین قدم، فرزند پاک و بی‌گناهتان نباید با این خاک نجس شود. ای کاش بر سر امید فرزندتان این همه خاک نمی‌ریختید، ای کاش به او و هم‌نسلان او این همه صریح نمی‌گفتید که هیچ امیدی به آزادی و عدالت در این سرزمین وجود ندارد. ای کاش کاری نمی‌کردید که آن جنین گمان کند این خرابه جن دارد. ای کاش اندکی به او و پدر و مادر او اعتماد داشتید که در کاخ فرعون هم می‌توان یک آزادی‌خواه تربیت کرد. ای کاش به او یاد نمی‌دادید با پول پدر و مادر می‌توان هر مکانی را خرید، امروز مکان تولد باشد فردا صندلی دانشگاه و مجلس خواهد بود. آقای رامبد جوان تمام این جملات می‌توانستند به شما ربطی نداشته باشند و بگویید فردا که فرزندم توی صف سفارت ایستاد این جملات بوی سفاهت می‌دهند و او یقه‌ی پدر و مادرش را خواهد گرفت که چرا من را این‌ جا به دنیا آوردید؟ اما آن جملات ربط دارند آخر آن که توی همین خاک با پول بیت‌المال دستور خندیدن و خندوانه خوردن می‌دهد، باید پای لرزش نیز بایستد. از کجا معلوم روزی که عقل فرزندتان برسد یقه‌ی شما را نگیرد که چرا اصلا من را به دنیا آوردید؟ آقای رامبد جوان پیش از آن که آن جا بند ناف دلبندتان را ببرند، این جا در زندان فشافویه فرزند یک مادر را تکه تکه، با چاقو بریدند. می‌‌گویند به جرم توهین به مقدسات در زندان بوده، نمی‌دانم مقدس‌تر از جان یک انسان داریم؟ مقدس‌تر از آن به دنیا خواهیم آورد؟ آقای رامبد جوان شما که پیش خود فکر می‌کنید به این خاک مقدس توهین نکرده‌اید و هوادار پیاده نکرده‌اید کاش یک بار به مخاطبانتان بگویید خنده بس است، از دنیا رفتن علیرضا شیرمحمد‌علی مانند کانادا رفتن شما مانند برنامه‌ی خندوانه‌ی شما بریم و بیایم بردار نیست.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۳۵
i protester

سخت است در جمعی تنها باشی و اجازه‌ی تنها شدن نداشته باشی. آن‌گاه لبانت را با لبخندی مصنوعی بخیه می‌زنی تا چهره‌ات باکره بماند. به جایی چشم می‌دوزی که درست پشت گوشت هست، همان جایی که می‌گفتند هرگز نخواهی دید. می‌خواهند با تو کاری کنند که در عوض فیزیک به متافیزیک لعنت بفرستی و بگویی این چه بختیست که هارمونیک اصلی ترانه‌ی زندگی‌ام با فرکانس تشدید پل‌های پشت سرم یکسان شده است؟ می‌خواهند آن چه که بدان فحش می‌دهی برایت مهم شود. در سرزمینی که حتی گردش زمین به دور خورشید نیز چینی نازک تنهایی‌ات‌ را ترک می‌اندازد چگونه می‌توان انتظار داشت که وسط چهار راه خاطرات وحشی خرد و خاکشیر نشوی؟ با این حساسیت چهار فصلت، با این بها دادنت به بهایی‌ها، با این فکری که هر ظلمی او را کفری می‌کند، با این چراغی که عبور هر مظلومی او را روشن می‌کند، تو را به تیمار‌خانه‌ای، تاریک‌خانه‌ای می‌برند که آن‌جا زمان از نبودنت قانع شده باشد. می‌گویند از هفت دنیا آزادی حال آن که به دست و پایت زنجیر می‌بندند. تو را قرص می‌دهند تا دلت نه، ته دلت قرص شود. درست مثل گاردی‌های سالِ رای من کو که شیشه‌های ماشین‌ها را می‌شکستند به نام تو سر به سر شیشه‌ها می‌گذارند تا بگویند دوز داروها برای تندرستی‌ات کافی نبوده است. تو را نمی‌توانند خوب کنند، خواب می‌کنند. سرت را سرسری می‌تراشند تا از چشم مردم بیفتی. دیگر دیوانه‌های زنجیری بلند فریاد می‌زنند عمو زنجیرباف زنجیر منو بافتی؟ پشت کوه انداختی؟ تا می‌خواهی بپرسی کدام کوه؟ رشته‌کوهی از کولبران را می‌بینی که در روز روشن بارشان، جنس قاچاقشان، عقل است، اما آن سوی میله‌ها کسی نیست که آن‌ها را تحویل بگیرد. این رسم دنیاست که اگر زیاد فکر کنی دیوانه می‌شوی، از مشورت با دیگران، از شورا اخراج می‌شوی. فقط کاش درست یک قدم مانده به دیوانه شدن کسی بود که این حجم از فکر کردن را از تو برای آیندگان به ارث ببرد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۳۴
i protester

می‌خواهی صبح که از خواب بیدار می‌شوی آفتاب رویت نیفتاده باشد، هوا خنک باشد، اگر خنک نیست تو توی سایه‌ی خنک باشی، نه آن قدر گرم که اگر پتو رویت باشد عرق کنی، نه آن قدر سرد که اگر پتو رویت نباشد سینه پهلو کنی. نه حساسیت فصلی داشته باشی که آن هوای خوب از توی دماغت بیرون آید، نه خدمت مقدسی داشته باشی که یک جفت پوتین از پاهایت بیرون نیاید. نه تعطیل باشد که آخر شب غم کشتن روزت را داشته باشی نه غیرتعطیل باشد که آخر شب غم کشتن روحت را داشته باشی. نه مرد باشی و شب قبل از بازی را پشت درب ورزشگاه خوابیده باشی و نه زن باشی و شب بازی را پشت درب ورزشگاه احیا گرفته باشی. یک رویین تن باشی که حقت را از این زندگی گرفته باشی، شهربانویی که هیچ شهرآوردی بدون حضور او سوت آغازش زده نشود. اسفندیاری که چشمانش توی خواب باز باشد تا از او یک نقطه ضعف هم پیدا نکنند. می‌خواهی اگر همه به کل تعطیل هستند تو بین‌التعطیلین باشی، اگر همه بین خطوط قرمز رانندگی می‌کنند تو خط چشمانی ضد آبرو باشی. می‌خواهی اگر این صبح همانی نبود که می‌خواستی، صبح قیامت باشد، قیام بر علیه اعضا و جوارحی که می‌خواهند تصویری دروغ از تو شهادت دهند. یا ایها المزمل، ای به خود جامه پیچیده، برخیز که تو را هرگز خواب نبرده است، تو پیروز می‌شوی و روحت دوباره قواره تنت می‌شود. برخیز مثل تمام اکثریت‌هایی که برای حقوق اقلیت جنگیده‌اند، برخیز مثل تمام مردان اقلیتی که برای حقوق زنانِ اکثریت جنگیده‌اند، برخیز که عصای سلیمان را به جای عصای موسی به تو قالب کرده‌اند. برخیز که تو را برای برخاستن به مرد و جوانمرد نیاز نیست. برخیز که اگر توی این هوای بد حالت خوب نیست، شاید تماشای یک نفر ایستاده حالت را خوب کند. شاید حال یک نفر را خوب کردی. برخیز حتی اگر برخاستن تو را همراهی جز یک تیر چراغ برق نیست.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۳۳
i protester

اگر آن گونه که مدیر‌عامل داماش گیلان با راه ندادن هواداران تیمش به ورزشگاه، کنار نیامد و بازی نکرد، خاتمی و روحانی نیز با راه ندادن رای دهندگانشان به بازی قدرت کنار نمی‌آمدند و بازی نمی‌کردند، مردم و ربیس جمهور این همه هیچ کاره نبودند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۳۲
i protester

عده‌ای چنان از جای نجفی نبودن به وجد آمده‌اند که او را با مسیح اشتباه گرفته‌اند، می‌گویند حالا که او خواسته‌ است اعتراف کند، پس بزرگی فرماید به جای تمامی مردان قاتل نفس، به جای تمامی مردان خائن به هم‌نفس، به جای تمامی کله گنده‌های هرگز سر به زیر نینداخته، به جای تمامی ریش پروفسوری‌های به ریش مردم خندیده، به صلیب کشیده شود. و عده‌ای چنان از جای نجفی بودن به وجد آمده‌اند که گناه او را به گردن گرفته و منتظر رهایی گردن اسماعیل، نبریدن تیغ و مسلمان شدن و اعتقاد به عروج مسیح هستند. می‌گویند نگاه شیطان اعورانه است، یک چشمی نگاه می‌کند. کاش ما نیز شیطان بودیم تا همه را به یک چشم نگاه کنیم، همان گونه که دوست داریم به ما نگاه شود، همان گونه که دوست و دشمن در نگاهمان فرقی نکند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۳۰
i protester

می‌گویند امشب شب قدر و شب اول قبر میترا استاد و اولین شب بازداشت متهم محمد علی نجفیست. وزیر، شهردار، اصلاح طلب، کارگزارانی، تکنوکرات، مرد سیاست، مرد بی‌سیاست، نخبه‌ای که فرار نکرد، قاتلی که فرار نکرد، قاتل همسر دوم، قاتل همسر اول. نظامیان سیاست را رها نکردند، اهل سیاست گلوله رها کردند. به جای افشاگریِ میترا استاد، استاد نجفی اعتراف کردند. آقای وزیر اشکال از شما نیست اشکال از آن دهه‌ی شصت است که وزیر و دانش‌آموزشش هم سرنوشت می‌شوند شما حالتان گرفته می‌شود آدم می‌کشید ما حالمان گرفته می‌شود خودمان را می‌کشیم. چه قدر بشر و بشریت تنها هستند. چه قدر این قصه و این شب سر دراز دارد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۲۷
i protester